تبليغاتX
مکتوبIII
ایمان

یه کم دیر رسیده بود سرکلاس.

امتحان کلاسی حرفه دوم راهنمایی چند دقیقه ای بود که شروع شده بود.

-         خانم اجازه. ببخشید که ما دیر رسیدیم.

-         بشین دخترم. اینم سوالای امتحان.

یه نگاهی به سوالا انداخت فقط جواب سوال شش رو بلد بود.

فاصله بغل دستی ازش اونقدر زیاد نبود.

دور از چشم معلم تونست جواب کامل پنج سوال رو بنویسه. جواب سوال شش رو هم که خودش بلد بود نوشت.

قبل از اینکه بخواد برگه امتحانیش رو تحویل بده. جواب همه اون پنج سوال رو خط زد. و زیر برگه امتحانیش نوشت:

 

خدا به هر کاری که میکنیم آگاه است.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت 21:9  توسط مهدی  | 

به بهانه یلدا

 

بسم الله الرحمن الرحیم...

ای حافظ شیرازی بر من ...

نیت: ای حافظ شیرازی! زان قند پارسی- عربی که شکر شکن کند همه طوطیان هند و جامه در کند همه زاهدان و گریان کند سالکان در راه مانده خار مغیلان در پای را حبه ای ارزانی دار تا جملگی انگشت حیرت بر دهان گیریم و بانگ فریاد و فغانمان از آسمان هفتم بگذرد.

که زین شکر گلو سوز فارسی- عربی- انگلیسی-روسی- فرانسه- آلمانی-  اوگاندایی!!! امروزه به تنگ آمده ایم.

پس بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

 

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد                  از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب                    باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه ئی میگذشت راهزن دین و دل                      در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت                       چهره خندان شمع آفت پروانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری                        حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست          دوش به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

منزل حافظ کنون بارگه کبریاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

(حافظ شیرازی- دیوان حافظ شیرازی- نسخه قزوینی و قدسی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 22:2  توسط مهدی  | 

پروانه شو، پروانه شو

 

 

بايد بميري.

مثل مردن جون بدي.

مثل كرم پيله ببندي.

تقلا کنی تا دست و پا در بیاری.

دست و پا در بیاری که دست و پا بزنی.

دست و پا بزنی تا از پیله رها بشی.

تا پروانه بشی.

اونوقت حتي اگه عمرت هم كم باشه .

به اندازه قرن ها تو ذهن ها میمونی.
كرم هميشه يه كرمه حتي اگه رو بدنش چهار تا خال و نقش و نگار و رنگ داشته باشه
پروانه شو ، بال بزن،برو بالا،

مرغی که بلند تر می پرد، افق دور تری را می بیند (ریچارد باخ- جوناتان، مرغ دریایی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 23:13  توسط مهدی  | 

برف

 

برف خیلی بی مقدمه شروع کرد به باریدن. ولی من آمادگیش رو نداشتم.

سرآسیمه بند و بساطم رو جمع کردم و بردم کنار شومینه. یه کم شومینه رو زیاد کردم.

خونه رو زیر رو کردم تا یه نوشیدنی روشنفکری پیدا کنم، ولی نشد.

سریع لباس پوشیدم و رفتم از بقالی سرکوچه یدونه از این قهوه های آماده گرفتم و اومدم خونه.

زیر سماور رو زیاد کردم. منتظر موندم آب جوش بیاد.

رفتم سراغ کتاب خونم و یه کتاب برداشتم.

آب که جوش اومد یه لیوان قهوه فوری برای خودم درست کردم.

رفتم سراغ کامپیوتر و آرشیو رو گشتم. اااه! این آلبوم "زمستان است" شجریان رو کجا گذاشتم؟ ایناهاش.

روی صندلی کنار شومینه نشستم.

ظاهرا همه چی مهیا بود برای لذت بردن از تماشای بارش اولین برف.

البته یه چیزی، کم بود – یه گربه که خرخر کنان کنارت بشینه- ولی ما که هیچوقت گربه نداشتیم!!!!

 بی خیال!!!

پرده رو زدم کنار که از پنجره باریدن برف رو نگاه کنم.

 

ولی برف بند اومده بود!!!!!!!!

 

الان توی روستاها. بچه ها دارن  با یه لباس کهنه نه چندان گرم و با چکمه های پلاستیکی سبز و قرمز دنبال هم میدون و بدون دستکش به هم گوله برفی پرت میکنن. نمیدونم گونه هاشون از سرما سرخ شده یا از شادی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 12:15  توسط مهدی  | 
چای قندپهلو

اولین قلپ چایی وارد دهنم شد و قندی رو که تو دهنم گذاشته بودم رو تو خودش حل کرد و مسیر مری و معده رو در پیش گرفت و شرررررر ریخت توی معدم. قند شروع کرد به تجزیه شدن و تبدیل شد به گلوکوز و به کمک مویرگهای اطراف معده و روده کوچیک جذب شد. شدت خون توی رگام به شدت افزایش پیدا کرد و خون با سرعت عجیبی به سمت مغزم حرکت کرد و مویرگهای پلاسمولیز شده بیکار مغزم پر شدن از مایع حیات بخش حاوی گلوکوز و یه دفعه کلی دندیریت و جسم سلولی و نورون و آکسون به همدیگه متصل شدن و پیامهای عصبی و جرقه و الکتریسیته و ادیسون و ارشمیدس و اوررررکاااااااااا...

- بابا! چرا دست به قلم نمی بری و خاطراتت رو نمینویسی. حالا که سر کارت وقت آزاد داری. بشین همین خاطراتی رو که با آب و تاب از بچگی و جوونی و بزرگیت تعریف میکنی رو روی کاغذ بنویس (بابام تنها عضو خانواده است که خط خوبی داره. ولی متاسفانه صفت خوش خطی تو ژن ما یه صفت مغلوب حساب میشه. ژنوتیپ من بیچاره که Aa هست. خدا به داد F2 من برسه!!!).

این خاطره نویسی باعث میشه که دیگه نگران این نباشی که تو پیری دچار آلزایمر بشی. تازه اینطوری یه عالمه خاطره مدون داری که هر وقت لازم شد میتونی فصلی از اون رو در آینده برای نوه هات تعریف کنی....

 

یه قلپ دیگه چای وارد دهنم شد و ته مونده قند قبلی رو تو خودش حل کرد و مسیر ...

 

- اصلا بابا من هم قول میدم که دست نوشته هات رو هر شب تایپ کنم و بعد از یه مدتی توی Microsoft Publisher صفحه بندی میکنمش و میتونیم تو قالب یه کتاب درش بیاریم. شما هم که حداقل به اندازه چند برابر موهای سرتون!!!! کتاب خوندین و با انواع نوشتن آشنایی دارین و ...

 

یه قند تازه تو دهنم گذاشم. یه هورت عمیق کشیدم. چای قند رو تو خودش حل کرد و مسیر ...

 

- اصلا برات یه وبلاگ میزنم...

 

زندگی آنچه زیسته ایم نیست.

بلکه آن چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم. (گابریل گارسیا ماکرز)

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 7:29  توسط مهدی  | 

تغییر

 

 

مصطفی من رو کشت از بس سرم غر زد که چرا نمی نویسی؟! خوب جوابش رو از زبان دوست شاعرم (از اون فیگورهای هنرمندانه و روشنفکر مآبانه بود ها!!!) میدم: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد.

 

خیلی چیزا عوض شده. مهم ترینش اینه که طی یه عملیات انتحاری بعد از 5 سال از کاری که داشتم استعفا دادم.

داد نبود, خود بیداد بود. عدل نبود, خود ظلم بود.

برده فروخته بودم به ناچیز.

اونم بهترین برده ای رو که داشتم.

خودم رو!

حتی نه نقد, به اقساط نامعلوم ماهیانه... تومان.

ولی پسش گرفتم.

مال بد بیخ ریش صاحبش!!.

 

هندیا یه روش جالبی برای گرفتن میمون دارن. پوست نارگیلی رو که روش یه سوراخ باریک داره رو میبندن به یه درخت و توش یه موز میذارن. میمون هم برای برداشتن موز دستش رو میکنه توی نارگیل و موز رو میگیره. ولی دست مشت کردش همراه با موز از تو نارگیل بیرون نمیاد. و بعد اسارات.

خیلی وقتا برای رها شدن باید موز تو دستمون رو رها کنیم. (به نقل از پائولو کوئلیو- دومین مکتوب)

 

برای رسیدن به هدف های بزرگ تر از بعضی از هدف های کوچک تر باید گذشت.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 13:27  توسط مهدی  | 

عاقبت ما از کجاست به کجا؟!

 

ساعت نه شب میدون آزادی. ایستگاه ماشینهای سواری.

... سه نفر. ... سه نفر بیا بالا.

-         آقا ... میرین.

-         بله بفرمایئن.

... دو نفر. ... دو نفر ...

یه مادر و دختر نزدیک میشن.

مادر: ماشینای ... کجا هستن.

راننده: دو نفرین؟ بفرمائین. همین ماشینه. حرکت کنیم.

دختر با بی توجهی و با جوری حالت قهر سوار نشد و به حرکت خودش ادامه داد. مادر هم نزدیک ماشین موند و حرکت نکرد (شاید فکر میکرد که ممکنه که باز هم مثل زمانی که دخترش کوچیک بود،  بعد از چند قدم، ترس از بزرگی شهر و غریبی آدماش به دخترک چیره بشه و دخترش هم دوان دوان به سمت پناهگاه دستای مادر برگرده) ولی دختر، بی توجه، حتی بدون اینکه پشت سرش رو هم نگاه کنه از عرض خیابون هم عبور کرد و مادر از ترس (ترس گرگایی که این موقع شب تو خیابونا کمین کردن) میره دنبال دخترش.

... دو نفر ... دونفر بیا حرکت کنیم. ...

مادر و دختر دوباره برگشتن.

اول مادر سوار شد. دختر پنهانی و دور از چشم مادر با لبخندهای صمیمانه از کسی خداحافظی کرد.

مسیر نگاهش رو که دنبال کردم ، چشمم به پسری خورد که چند تا ماشین اون طرف تر وایساده بود. و داشت صمیمانه به این خداحافظی جواب میداد.

مادر. سکوت. نگاه به بیرون از پنجره.

دختر. موبایل. – الو سلام. خوبی؟ با مامانم هستم. دارم میرم خونه... نه. به خخخخخخدا نه. نه به پیغمبر من اصلا اون رو نمیشناسم. هر کی گفته --- خورده که گفته. نه اکبر جان به خخخخخخدا این طوری نیست. چرا تو اینطوری فکر میکنی. من که هیچوقت تو رو با هیچکس دیگه ای عوض نمی کنم.

مادر. سکوت.

(15 دیقه)

... نه به حضرت عبببباس. خیالت راحت باشه عزیزم. خداحافظ.

مادر. سکوت.

دختر. موبایل. – الو سلام. خوبی حسین جان. آره دارم میرم خونه. مامانم بهم زنگ زد،منم رفتم آزادی. الان تو اتوبان هستم. نه. نه . با هیچکی نبودم. آره عزیزم مطمئن باش. اصلا تو چرا اینقدر به من شک داری. من که گفته بودم که بجز تو با هیچکی نیستم عزیزم. ....

مادر. سکوت.

(10 دیقه)

... عزیزم. خدافظ.

مادر. سکوت.

دختر. سکوت.

دختر در کیفش رو باز کرد. و از توی یه قوطی یه چیزی شبیه به دستمال بیرون آورد. بویی شبیه به الکل توی ماشین پیچید. شروع کرد به پاک کردن آرایش هاش و بعد از چند دیقه دستمال سفید تبدیل شده بود به یه تابلو نقاشی جیبی با سبک کوبیسم!!!!

مادر. سکوت. نگاه به بیرون از پنجره.

موبایل. دختر: الو آره. گوشی. گوشی رو به مادر میده.

مادر: (با صدایی ناراحت و گرفته) تو راه هستیم. داریم میایم خونه.

بعد دختر مثل اینکه متوجه کمبودی توی سناریو میشه. سرش رو روی زانو میذاره و کم کم شروع میکنه به گریه.

مادر. نگاه زیر چشمی به دختر. نگرانی. سکوت.

دختر نگاه زیر چشمی به مادر. هق هق بیشتر.

نمیدونم. شاید هم گریه دختر برای داستان سازی جلوی سوالای پدر و به عنوان شاهدی جعلی برای تصدیق جوابای دختر نبوده. شاید. شاید دختر از درد شدید ناشی از خراب و لکه دار شدن روحش بود که اینطور گریه میکرد...

 

پس نوشت: چه بد؛ که کلمات زیبا که روزی از عمق خلوص، نشان داشتند؛ حال بازیچه دست همگان شده تا ابزاری باشد برای برآورد نیاتشان و پیشبرد امور.

روزگاری است – چه بد!- که دیگر کلام عاشقانه، دلیل عشق نیست، و آواز خواندن، دلیل عاشق بودن. ( یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی)

خلوص، حالیا قصه یی ست فرسوده؛ و عشق را تنها- شاید- طبیبانی هرزه در دکان هایشان، به شنیع ترین شکل ممکن، تجربه کنند.( یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/05ساعت 21:37  توسط مهدی  | 

سکون

 

 چند روزی هست که کار و کار کردن همه وقتم رو گرفته و همه از پدر و مادرم گرفته تا دوستام از دستم شاکی هستن. یادم میاد 5 سال پیش قبل از اینکه کار رو شروع کنم. هدفم این بود که یه کاری پیدا کنم و یه درآمدی داشته باشم تا بتونم با پولی که در میارم به برنامه ها و تفریحم برسم(ورزشم رو به صورت حرفه ای دنبال کنم، کلاس زبان برم، کلاس موسیقی برم و وقتی که خلاصه بتونم توی جوونیم با اون پول نه خیلی ولی در حد متوسط خوش بگذرونم) واسه همین سراغ یه کاری رفتم که هم بتونم برم دانشگاه و هم بتونم کار کنم. ولی الان که 5 سال هست که کار پیدا کردم. از ساعت 7 صبح از خونه میزنم بیرون و شب هم به طور متوسط ساعت 8-9 میرسم خونه. نه توی این پنج سال تونستم درست و حسابی درس بخونم، ورزشم رو به کل گذاشتم کنار، سر کلاس زبان دیر میرسم و اونقدر هم وقت ندارم که بتونم با دل سیر یه مسافرت برم و خوش بگذرونم. نمیدونم که چرا الان 5 سال که دارم به این وضع ادامه میدم... (شاید محافظه کاری- البته به عنوان بهونه-)

میدونم که خیلی از ماهایی که توی جایی مثل ایران زندگی میکنیم، گرفتار همچین چیزی هستیم. سکون. ماندن و حرکت نکردن. یخ زدن و منجمد شدن و بدتر از همه چسبیدن به چیزی که پیدا کردیم. توی اینهمه کتابی که خوندم همیشه صحبت از حرکت بوده و نفی سکون ؛ ولی این رو هم میدونم که تغییر همواره با ترس همراه بوده است. یاد فیلم fight club افتادم و شهامت اعضای کلوب برای تغییر.یه همکاری دارم که هر وقت خیلی از دست رئیسم عصبانی میشه میگه که there is life out of here . ولی شعار دادن راحته. تغییر کردن و حرکت شجاعت میخواد و شهامت و ریسک پذیری ولی...

-         باید این کار را رها کنید و اشیایی از آکریلیک بسازید.

-         اول باید پول به دست بیاورم

-         شما که میگوئید درآمد فعلی تان بسیار کم و بد است.

-         به هر صورت یک اطمینان خاطر است.

-         اما شما می گوئید که با ساختن چنین وسایلی می توانید پول بیشتری بدست آورید؟!!

-         می توانم نه؛ مطمئن هستم. حتی سفارش ساخت آنها را نیز دارم.

-         پس چرا این کار را رها نمیکنید؟؟

-         چون به پولش احتیاج دارم

-         اما شما که از این کار پولی به دست نمی آورید!!!

-         اما دست کم یک تضمینی که هست. نباید طغیان کرد.بهتر است چیزی بخوریم.

-     اما...

                                                                                       (پائولو کوئلیو- دومین مکتوب)

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/16ساعت 16:40  توسط مهدی  | 
درس

مهدی مقدونی (یا اسکندر. گیر ندین من و اسکندر با هم این حرفارو نداریم) ضمن فتوحات خود به شهری در آفریقا رسید  که مردمان آنها فقط در روز دیده می شدند و شب ها اینوزیبل مود بالا می آمدند. آن شهر را بی هیچ زحمتی فتح کرد. چون اکثر ساکنان آن شهر را زنان و کودکان تشکیل می دادند.

 

در جشن پیروزی مهدی کبیر رعایا را امر فرمود: برایم قرصی نان بیاورید. ولی چون کسی در آن وادی فارسی بارش نبود. خود او به آفریقایی حتی نه فرانسوی(چون هنوز اون موقع افریقا جزء مستعمره فرانسه نشده بود) گفت: شسمنیفا (یعنی برایم قرصی نان بیاورید) (اگه تونستین تجزیه و ترکیب کنین!!). یکی از زنان یک سینی پوشیده شده از طلا و جواهرات گران قیمت که در وسط آن یک تکه نان بود نزد مهدی اسکندر اینا آورد. مهدی عربده و فریاد و فغان برآورد که  : هو.عجوزه سیرابی صفت. و کمی هم خوش مزگی قاطیش کرد و گفت:من که نمی توانم طلا بخورم. من نان خواستم.

زن پاسخ داد: خهقعفصثهعصفحع یعنی:مهدی  در قلمرو خود نان نداشت؟ لازم بود برای نان این راه دراز را بپیماید؟

آن بالا مقام و آن بلند مرتبه مهدی بالا بلند قربون اون نگاهت...!!! موقع ترک آن شهر دستور داد روی یک تخته سنگ با فونت Times New Romanحک کنند: من, مهدی کبیر, تا آفریقا آمدم تا از این زنان بیاموزم.(با اقتباس و دستبرد و چپاول و غارت و میکس و مونتاژ از اثر  پائولو کوئلیو- دومین مکتوب)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 23:42  توسط مهدی  | 
بارون

Bold و Italic فونت 72...

 نور...

 صدا (طنين)...

فيزيك (سرعت نور بيشتر از صداست)...

 

ناظري : عزم آن دارم كه امشب نيمه مست ....پاي كوبان كوزه دردي به دست...

ذوالفنون(قطعه حجاز ضربي)...

درختا طيف سبز...

 

نور...

صدا...

فيزيك...

(شريعتي - كوير:هرچي كه به كلاس بالاتر رفتيم و هرچي كه بيشتر ياد گرفتيم همونقدرقشنگي شب كوير كمتر شد و تيرهايي كه فرشته ها به شياطين پرتاب ميكردن تبديل شدن به سنگ هايي كه در اثر برخورد به جو زمين ميسوختن ...)

ولي بارون...

 

Bold و Italic فونت 14

ناظري: در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش...... اين داغ كه ما در دل ديوانه نهاديم...

فکر میکنم تجدید خاطره ای باشه از روزای تو بهشت بودن...

 

Bold...

Italic...

نور...

صدا...

ناظري: ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم...... محصول دعا در ره  جانانه نهاديم...

 

چشم...

قطره...

كاغذ خيس...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 21:59  توسط مهدی  |